انگار نفسم در میان انبوهی از سکوت حبس شده ...
و آن تاریکی مبهم مرا با نیروی عظیمی در خود می کشاند ...
تمامی در های اون ساختمان پر پیچ و خم و مرموز حالا بسته بود ...
شب که در پس گذراندن نیمه بود حالا با درهای بسته روبروی من ایستاده ...
در آن شب سرد زمستانی ،
بیش از بیش گرما را حس می کردم ، و دستانم خیس از عرق بود ...
در میان همه ی در های بسته و در آن شب تنهایی
به دنبال تنها یک روزنه ی خروج بودم ...
و در در لابه لای سرگردانی ها و هراسانی هایم تنها یک روزنه ،
یک باریکه ی کوچک نور مرا کفایت می کرد ...
