دست های خسته و چروکیده اش را که دیدم چه جور زحمت می کشندوآخرین رمقشان

 را بر صفحه ی زندگی تزریق میکنند ، وقتی این همه تلاش و تکاپو را در که از آیینه ی وجودش می شد

 مرور کرد را هزار بار خواندم ، تشری محکم برخودم زدم بی آنکه صدایش را بشنود !

می خواستم ردپای کبود آنروز برای همیشه در قلبم بماند !

چشم هایش را یسته بود و گوشه ای نشسته بود و پاهایش را می مالید .

تا مرا دید که زیرزیرکی نگاهش می کنم ، لبخندش را به من ایثار کرد .

چشم هایم را بستم و تا دست هایش دویدم .

دست هایش را محکم گرفتم و آن را لای دست های خودم فشردم .

چه قدر گرم و صبور بودند ...

دست هایش را قدری عقب کشید ، مجال دیدن صورت سرخش را نیافتم ،

آرام صورتم را روی دست هایش گذاشتم و قطره های اشکم را ، آب روان ترک های دستش کردم

و بوسه هایم را به پاس تمام خوب بودن هایش !

چشم های داغ کرده ام را در کاسه ی دستانش گذاشتم تا بوی " توکل " و "امید" ش

قدری خنکم کند ...

چه بوی بی نطیری بود ... 

 


+ تاریخ سه شنبه 90/1/23 ساعت 5:35 عصر نویسنده کوثر | نظر