دستانم می لرزیدند . خیلی ترسیده بودم . رنگم پریده بود ...
به دون این که هیچ کس بفهمه نردبون رو برداشتم و اونو سر دیوار گذاشتم
و یه راست رفتم بالا .
شب بود .هیچ جا رو نمی دیدم
یه تیکه از ماه رو کندم تا به تونم راه رو ببینم . اون شب چمنزار خیلی سرد
بود ...
باید دنبالش می گشتم همین امشب باید پیداش می کردم . ابر هارو
زیر و رو کردم ... اما هیچ جاااااا نبود !!
آخرین تیکه ی ماه هم داشت توی دستام آب می شد ...
کم کم داشت گریم (گریه ام)می گرفت . یکی از ستاره ها آروم در گوشم خبر
اومدن خورشید رو بهم داد .
فقط یک جا مونده بود ... آن ور پل ... منطقه ممنوعه !
آب دهنم رو به سختی غورت دادم بعدشم یه نفس عمیق کشیدم و رفتم .
می دونستم که این آخرین راهه .
اما ورود به منطقه ی ممنوعه و گذر از هزار ستاره و ابر نگهبان کار آسونی نبود ...
اما می دونستم 3 ،4 دقیقه ی دیگه وقت تعویض شیفته و ستاره ها میرن مرخصی ...
فقط 3،4 دقیقه ی دیگه تا صبح مونده بود .
بلاخره خودم رو رسوندم اون ور پل .
همون جا بود ....
چشمام برقی زد و سریع طرفش دویدم . لای چمن ها افتاده بود .
بغلش کردم . و آروم اونو سر جاش گذاشتم تا دوباره صدای تپشش رو بشنوم .
دلم خیلی براش سوخت .تقصیر من بود که اون شب در تنهایی داشت یخ می زد .
به پل نگاه کردم . شیفت عوض شده بود و 10 دقیقه از صبح می گذشت .
بازگشت از منطقه ی ممنوعه !!!!
اگه تا شب صبر می کردم قطعا یخ می زدم .
اما دست آشنایی خیال من را پاره پاره کرد . دست خورشید ....
حالا راهم تا ابد معلوم بود .
