چمنــزار آسمان
خاصیت روح بود که در نوسان های ممتد گاه در اوج باشد و گاه هم ... نه . مثل یک هواپیما . اما در همه حال باید "صبر" نوشاند بر جان این انرژی به حرکت افتاده ...به جان این نوسان. تا آن جا که از هرزاویه ای ...قائم و راست دیده شوی ... قائم و راست ...! یعنی آنجا که گرمای حاصل از این مقاومت هرگز دیگر تلف شده تلقی نمی شود ... سرگذشت پسری به نام "یو" : وقتی پدر مرا کلاس دو میدانی ثبت نام می کردفکر نمی کردم قرار است جان بر کف دهم ! مربی سخت گیری بود . نامش "کا " بود .ما را تا حد مرگ می دواند . اما یک روز بلاخره از دستش فرار کردم و پناه بردم به ارتفاعات. اما همان روز هم لو رفتم . "کا " آمد دست مرا گرفت و مرا از ارتفاعات کشید و تا ده روز دور زمین مرا دواند تاآنجا که جرمم نصف شد .و آن قدر پس کله ام زد تا سرعتم را مجذور کند که خون ریزی مغزی کرده و چند روز مردم . اما سرعتم زیاد نشد . از آن پس هروقت تنها به ارتفاعات فرار می کردم ، "کا " با همان سرعت بالایش می آمد خلوت مرا به هم می زد ، دستم را می گرفت همراه خودش می آورد پایین . ولی وقتی به پایین ترین نقطه از سطح زمین ی عنی همان زمین دو می رسیدیم من از خجالت آب شده بودم چون کا در کل مسیر[جلوی همه بر من پس گردنی می زد (که هنوز گرمایش را احساس می کنم )تا مثل او نی قلیون شوم و بتوانم تا حد مرگ بتوانم بدوم. نوشته شده :توسط "یو" در ارتفاعات پی نوشت عکس : آحرین عکس از "یو " و "کا " بعد از فرار (روحش شاد که تاب زمین را نیاورد )


